| زن
ريحانه (گل) است، نه
قهرمان .•*•.امام علي عليه السلام.•*•.
|
|
.•*•.صفحه نخست.•*•.
|
| نويسنده:
.•*•.الف. فرخي.•*•. |
|
تقديم به بانوي بانوان
عالم |
| .•*•..•*•. |
|
|
ا
كنون كه دفتر خود ورق زدم به سخن آشنا رسيدم كه بوي حزنش دلم را به بيت الاحزان روياهاي خاموشم برد، من چگونه نفهميدم كه تو اينجايي و چگونه نشناختم صداي قدمت را؟
""من همانم که شبی از کنار مطالبم به سادی گذشتی و نوشتم و نخواندی
و اکنون که پاسی از بامداد میگذرد به امید تسکینم چند خطی می نویسم
باشد که شایدی بر خواندنش باشد
سرو دست زبان بسته دلی چون کوزه بشکسته
که مظروفش به بیرون است چو مهری کز دلی رفته
به فرمانش چنین آمد که منزل در به تو بسته
چه ها گویم که نای و نی فلک جبرش به هم دوخته""
كاش ميدانستم در دل تو چه ميگذرد اي آشناي قديمي و اي كاش صداي غمت را بر سرم فرياد ميزدي تا بدانم چه كنم؟
""گاهی دلی را می شکنیم خود بی خبر
آری این رسم آدمیست که آنچه را بی صداست بی وجود می داند
پس این دل شکست و تو هیچ نشنیدی""
راست ميگويي، دلت كه ميشكند، چه بي صدا و آرام است، اصلا هميشه آرامي، آرامشي كه درياي پرجوش و خروش وجود مرا نيز به آرامي ميكشاند.
اي كاش نبودم و غم ترا نميديدم، و اي كاش زودتر از اينها شكسته بودم تا شكستن دل مهربانت را نميديدم.
گفتي و رفتي، و حتي نشاني از خود برايم نگذاشتي تا بدانم اين پيام از يار دلرباي من است.
دلم براي آن عزيز قديمي تنگ شده كه هرچه در دل داشت مانند كودكي صاف و ساده بيان ميكرد و سعي نميكرد تمام درد دلش را در كاغذي بي روح و بي احساس بريزد.
دلم تنگ است براي او كه غمش با من ميگفت و دردهايش را در كوچه هاي بي رهگذر قلبش پنهان نميداشت.
اكنون كه با تو نزديكترم، همان عزيز قديمي ام شو، كودك شو، بزرگ اگر ميخواستمت با تو نميماندم. دلم براي سادگيت تنگ است.
نميداني چه سخت ميگذرد بر من، وقتي ميبينم اينهمه از من دور شدي، وقتي كه مرا همدم لحظه لحظه هايت نميداني، وقتي كه غمت در دل مينشاني و من نميفهمم.
من در دلت نيستم، كه اگر بودم غمت را ميديدم، و صدايش را ميشنيدم. من سنگ صبورت نيستم، ازين هميشه ميگريم. پس در زندگيت هيچم. هيچ هيچ
